توجه
به نام خدا
سلام
دوستان این وبلاگ کار خود را در وبلاگی جدید به نشانی زیر ادامه می دهد از همه ی دوستان خواهشمندم به من سر بزنند و با نظرات خود مرا خوشحال کنند.
www.astan-e-jan.mihanblog.com
شاد و سرافراز باشید
یاحق
چشم دل باز کن که جان بینی*آن چه نادیدنی است آن بینی***گر به اقلیم عشق روی آری*همه آفاق گلستان بینی
به نام خدا
سلام
دوستان این وبلاگ کار خود را در وبلاگی جدید به نشانی زیر ادامه می دهد از همه ی دوستان خواهشمندم به من سر بزنند و با نظرات خود مرا خوشحال کنند.
www.astan-e-jan.mihanblog.com
شاد و سرافراز باشید
یاحق
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بیخویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سوست یک سر سوی تو
دوسرم چون شانه کردی عاقبت
دانهای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت
دانه را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی و مردانه کردی عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت
(مولانای پارسی)
عشقبازي به همين آساني ست ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهاي با آهو
بركهاي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبيعت با ما
عشقبازي به همين آسانيست ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام و نوازشبخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
و دل آرام و تسلا
و مسيحاي كسي يا جمعي

عشقبازي به همين آسانيست ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند
عشقبازي به همين آسانيست ...
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا
و ركوعي و سجودي با نيت شكر
عشقبازي به همين آسانيست ...
سرچشمه:http://www.imi.ir
ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين ![]()
خجسته باد میلاد رسول مهربانی،مایه ی رحمت جهانیان و صفوت آدمیان حضرت محمد مصطفی(ص)
ای از بر سدره شاهراهت
وای قبّه ی عرش تكيه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا
بشكسته ز گوشه ی كلاهت
هم عقل دويده در ركابت
هم شرع خزيده در پناهت
ای چرخ كبود ژنده دلقی
در گردن پير خانقاهت
مه طاسك گردن سمندت
شب طرّه ی پرچم سياهت
جبريل مقيم آستانت
افلاك حريم بارگاهت

چرخ ار چه رفيع، خاك پايت
عقل ارچه بزرگ، طفل راهت
خورده است خدا ز روی تعظيم
سوگند به روی همچو ماهت
ايزد كه رقيب جان خرد كرد
نام تو رديف نام خود كرد
ای نام تو دستگير آدم
و ای خلق تو پايمرد عالم
فرّاش درت كليم عمران
چاووش رهت مسيح مريم
از نام محمّديت ميمی
حلقه شده اين بلند طارم
تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود زير خاتم
در خدمتت انبيا مشرّف
وز حرمتت آدمی مكرّم
از امر مبارك تو رفته
هم بر سر حرفت خود آدم
تا بود به وقت خلوت تو
نه عرش و نه جبرئيل محرم
نايافته عزّ التفاتي
پيش تو زمين و آسمان هم
كونين نواله اي ز جودت
افلاك طفيلي وجودت
اینم چندتا آهنگ به مناسبت این روز فرخنده:
نام آهنگ : گل محمدی

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، راضی باشد با ستارگان
امشب يکسر شوق و شورم، از اين عالم گوئی دورم
از شادی پر گيرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم

امشب يکسر شوق و شورم، از اين عالم گوئی دورم
با ماه و پروين سخنی گويم، وز روی مه خود اثری جويم
جان يابم زين شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
سرچشمه: در ره منزل لیلی
همان برگ و همان بار،
همان خنده ي خاموش ِ در او خفته بسي راز،
همان شرم و همان ناز،
همان برگ سپيد به مَثَل ژاله ژاله به مَثَل اشك نگونسار،
همان جلوه و رخسار.
نه پژمرده شود هيچ،
نه افسرده، كه افسردگي روي
خورد آب ز پژمردگي دل.
ولي در پس اين پرده دلي نيست.
گرش برگ و بري هست،
ز آب و ز گلي نيست.
هم از دور ببينش،
به منظر بنشان و به نظاره بنشينش،
ولي قصه ز اميد هبائي كه در او بسته دلت، هيچ مگويش.
مبويش.
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند.
مبر دست بسويش.
كه در دست تو جز كاغذ رنگين، ورقي چند، نماند.
(م.امید)
سرچشمه: تا شقایق هست زندگی باید کرد

كوههايي چه بلند

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
***
پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای
و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
***
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه...؟
***
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.
ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...

***
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد
***
خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید
اما:
چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
***
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نـَفـَست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
***
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود
شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست
***
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانه ی عَمّار
یا در کاسه ی سر بوذر
***
هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!
ای خرما فروشان کوفه!
ای ساربانان ساده ی روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
***
چگونه شمشیری زهراگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
***
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم
با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...
***
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصَولتِ حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟
***
کدام وامدار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
***
دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.
(سید علی موسوی گرمارودی)
دلم را دوزخي ســــازد دو چشـــــمم را کنــــد جيحــــون
چــــــه دانستم که سيلابي مــــــرا ناگـاه بربايــــد
چـــو کشتــــــي ام در انـدازد ميـــان قلــــــزم پرخون
زند موجـي بر آن کشتي که تختــه تختــه بشکافد
که هــر تختــــــه فرو ريزد ز گــــردش هاي گوناگـــون
نهنگي هم برآرد ســـر خورَد آن آب دريــــــا را
چنـــــان درياي بي پايان شود بي آب چـــون هامـــــــــون
چون اين تبديل ها آمد نه هامون مانـــد و نه دريا
چه دانم من دگرچون شد که چون غـرق است دربي چون
(مولانای پارسی)
سرچشمه:خلوت مولانا
| دلم بلبل صفت حیران گل بی | درونم چون درخت پی بگل بی | |
| خونابه بار دیرم ارغوان وار | درخت نهله بارش خون دل بی |
***
| مو احوالم خرابه گر تو جویی | جگر بندم کبابه گر تو جویی | |
| ته که رفتی و یار نو گرفتی | قیامت هم حسابه گر تو جویی |
***
| زخور این چهرهات افروتهتر بی | تیر عشقت بجانم روتهتر بی | |
| مرا اختر بود خال سیاهت | ز مو یارا که اختر سوتهتر بی |
***
| مرا دیوانه و شیدا ته دیری | مرا سرگشته و رسوا ته دیری | |
| نمیدونم دلم دارد کجا جای | همیدونم که دردی جا ته دیری |
***
| زدست عشق هر شو حالم این بی | سریرم خشت و بالینم زمین بی | |
| خوشم این بی که موته دوست دیرم | هر آن ته دوست داره حالش این بی |
***
| عزیزون از غم و درد جدایی | به چشمونم نمانده روشنایی | |
| گرفتارم بدام غربت و درد | نه یار و همدمی نه آشنایی |
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

مفهوم گیج عدل به دادت نمیرسد
حتی خدا به گرد نگاهت نمیرسد
از اشک چشمهای تو فواره ساختند
خشم سپیدرود به پایت نمیرسد
تقویم سرخ هشتم دیماه سهم تو
حقالسکوت غصب زمین تو سهم ما
جغرافیای مبهم چشمان قهوهایت
این مرزهای شسته به کین تو سهم ما
از سالهای صلح سگی، جنگ مانده است
از ما فقط حکایت یک ننگ مانده است
با من بگو جنازهی خود را چه کردهای؟
وقتی فقط برای تو یک سنگ ماندهاست
جشن مسیح و وعدهی موسی به خون نشست
سلاخخانههای حقوق بشر کجاست؟
آتش گرفته پیرهن بادهای شرق
"طور" و پناهگاه شب دربهدر کجاست؟
بعد تو سالهاست به دریا رسیدهاند!

دعا می کنیم برای ظهور امام زمان و
رهایی مردم غزه از چنگال اسراییل
تا صورت و پیونـــــد جهـــان بود علی بود
تا نقش زمیـــن بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علــــی بود
سلطان سخـــا و کرم و جـــود علی بود
مسجـــــــود ملایک که شد آدم زعلی شـــد
آدم چـو یکی قبلــــه و معبـــــود علی بود
آن معنی قرآن که خــــــدا در همــــه قرآن
کردش صفت عصمت و بستــود علی بود
جبــــــریل که آمــــــد ز بر خالق یکتــــــا
در پیش محمـــد شد و مقصـــود علی بود
آن قلعه گشـــــــــا که در قلعـــه ی خیــــبر
برکند به یک حملـــه و بگشـــود علی بود
عیسی به وجود امد و فی الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود
چنــــــــدان که در آفاق نظــر کردم و دیدم
از روی یقین در همه موجـــــود علی بود
این کفـــــر نباشد سخــــن کفر نه این است
تــا هست علــــی باشد و تا بــود علی بود
سِـــر دو جهان جمله ز پیــــــدا و ز پنهان
شمــــــس الحق تبریز که بنمـــودعلی بود
(حضرت مولانا)
جای بازی اينجاست
زندگی خالی نيست
مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست
آری!
تا شقايق هست، زندگی بايد كرد
در دلم چيزی هست
مثل يك بيشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، كه دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها آوايی است، كه مرا می خواند. . .!
سهراب سپهری
سرچشمه : تا شقایق هست زندگی باید کرد
حافظ شیرازی
اگـر آن تـرک شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
صائب تبریزی
اگـــر آن تـــرک شـیرازی بـــه دست آرد دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را
شهریار تبریزی

روی خود درسایه پاک رسول الله نهــم
تـا غبـار مقـدمش بر دیده خـود جاکنــم
کی بـود یا رب طواف کعبـه وزمزم کنـم
بعـد از آن رو در مـزار سیـد عالـم کنــم
دست حاجت برگشایم از دعا بر درگهش
این دل مجروح را من زان دوا مرهم کنم
یا رسول الله به حالم گوشه چشمی فکن
تاشوم قربان تو خود را خلاص ازغم کنم
ســرفــراز از فـراق روی تـو در مــاتـمـم
وعده وصل (رضا) ده ترک این سوداکنم
ترکیب تبایع چو به کام تو دمی است
رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردیّ و نسیمیّ و غباریّ و دمی است
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشا گه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
هر ذرّه که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کان هم رخ خوب نازنینی بوده است
یک جرعه می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت توس (طوس) به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
هر سبزه که بر کنار رودی رسته است
گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است
در هر دشتی که لاله زاری بوده است
از سرخی خون شهریاری بوده است
هر شاخ بنفشه کز زمین می روید
خالی است که بر رخ نگاری بوده است
نیکیّ و بدی که در نهاد بشر است
شادیّ و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
می لعل مذاب است و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است
اشکی است که خون دل درد پنهان است
می خوردن شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز فکر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
پرتو عشق
عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
گر کند جلوه در این کون ومکان حاکم اوست
روزی ار رخ بنماید ز نهان خانه ی خویش *** فاش گردد که به پیدا ونهان حاکم اوست
ذرّه ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست *** بــــــارَک الله کـــــه کران تا بـه کران حاکم اوست
گــــر عیان گردد روزی رخش از پرده ی غیب *** همه بینند که در غیب و عیان حاکم اوست
تا که از جسم و روان بـر تو حجاب است حجاب *** خود نبینی بـه همه جسم و روان حاکم اوست
من چه گویم که جهان نیست به جز پرتو عشق
ذوالجلالی است که بر دهر و زمان حاکم اوست
جلوه ی دیدار
پرده برگیر که من یار توام
عاشقم ، عاشق گفتار توام
عشوه کن ، نازنما ، لب بگشا *** جانِ من ، عاشق گفتار توام
بر سَر بستر مــن پـــا بگذار *** من دل سوخته بیمار توام
بــا وصالت ز دلم عقده گشا *** جلوه ای کن که گرفتار توام
عاشقی سر به گریبانم من *** مستم و مرده ی دیدار توام
گر کشی یا بنوازی ای دوست *** عـــاشقم ، یــــار وفا دار تـوام
هرکه بینیم خریدار تو است
من خریدارِ خریدارِ توام
((امام خمینی(ره)))
نخستین بار گفتش کز کجایی *** بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند *** بگـفت اندُه خرند و جان فروشند
بگفتــــــا جــــــان فروشــــــی در ادب نیست *** بگفت از عشق بازان ایت عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بــدین ســـــان *** بگفت از دل تو می گویی من از جان
بگفتــا عشق شیرین بر تو چونست *** بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتـــــــا هــــر شبش بینی چو مهتـــاب *** بگفت آری چو خواب آید ، کجا خواب
بگفتــــــا دل ز مهرش کی کــــنی پــــــاک *** بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتــــــا دوستیش از طبع بگـــــــذار *** بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفتـــــــا رو صبوری کــــــــــن در این درد *** بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفتــــــــــا از عشق کــــارت سخت زارست *** بگفت از عاشقی خوش تر چه کارست
بگفت از دل جدا کــن عشق شیرین *** بگفتا چون زیم بی جان شیرین
چو عاجز گشت خسرو در جوابش *** نیـامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کــــــــز خــاکی و آبی *** ندیدم کس بدین حاضر جوابی
(( حکیم نظامی گنجوی ))
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد *** بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه ی هور و پری گرچه لطیف است ولی *** خوبی آنســت و لطافت که فلانی دارد
چشمه ی چشم مرا ای گل خندان دریاب *** که به امــــید تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جــا *** نه سواریست که در دست عنانی دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی *** آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صــــــنعــت تــــــیر انــــــدازی *** برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز *** هر کســی بر حسب فکر گمانی دارد
با خــرابات نشینان ز کـــــــرامات مــــــلاف *** هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای *** هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کـلک ما نیز زبانی و بــــیــــانـــی دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم *** غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مــــددی *** تا تبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت *** بازش آرید خــــــــدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست *** تـــا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مــــدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نـــه *** کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
ســــایه ی طایر کم حوصلـــه کاری نکند *** طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قـــول و غزلش ســـاز نوایی بکنیــــم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دست از طلب ندارم تا کــــام بر آیـــــد *** یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر *** کـــز آتش درونم دود از کــــفن بر آید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران *** بگشـــای لب که فریاد از مرد و زن بر آیـد
جان بر لب است حسرت در دل که از لبانش *** نگـــــرفته هیچ کــــــامی جــــــان از بدن بر آید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جــــــانم *** خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن بر آید
((حضرت حافظ))
آدم از بـــی بـــصری بندگی آدم کـرد *** گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد
یعنی از خوی غلامی ز سگان خار تر است *** من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد
در کارگه کوزه گری رفتم دوش *** دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یـــــکی کوزه بر آورد خـــروش *** کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
خیام اگر ز باده مستی خوش باش *** با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کــار جهان نیست است *** انگار که نیستی چو هستی خوش باش
برخیز و مخور غم جهان گذران *** بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفــــایی بـودی *** نوبت به تو خود نیامدی از دگران
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن *** به زان که طفیل خوان نا کس بودن
با نان جوین خویش حقّا که به است *** کالوده به پالوده ی هر خس بودن
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه *** وین عمربه خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست *** کایــن دم که فرو برم برآرم یا نه
فدای بانگ محزونت ، دوبیتی !
به قربونت ، به قربونت ، دو بیتی !
ز داغ دوری ((بابا)) و ((فایز))
پر از اشک دامونت ، دو بیتی !
(علی رضا قزوه)
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چیست و آن چون
یکی را می دهی صد ناز و نعمت
یکی را نان جو آلوده در خون
(بابا طاهر همدانی)
قلم بتراشم از هر استخوانُم
مرکب گیرم از خون رگانُم
بگیرم کاغذی از پده ی دل
نویسم بهر یار مهربانُم
(بابا طاهر همدانی)
عزیزا کاسه ی چشمُم سرایت
میان هر دو چشمُم جای پایت
از ترسُم که غافل پانهی تو
نشینُد خار مژگان به پایت
(بابا طاهر همدانی)
شبی خواهُم که پیغمبر ببینُم
دمی با ساقی کوثر نشینُم
بگیرُم در بغل قبر رضا را
در آن گلشن گل شادی پچینُم
(بابا طاهر همدانی)

تا کی به تمنای وصال تو یگانه *** اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه *** ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه ی عابد و زاهد *** دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد *** گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تورا می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار *** زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمّار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار *** حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو *** هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو *** مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید *** پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید *** یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ، من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید *** دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید *** هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست *** هر چند که عاصی است ز خیل و خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست *** تقصیر ( خیالی ) به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
شیخ بهایی